محيامحيا، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 1 روز سن داره

محياي من و بابايي

اولين مسافرت محيا به ابيانه

جمعه با بابايي و عمه زري رفتيم ابيانه . هوا خوب بود خداراشكر. خيلي خوش گذشت. محيا ي پسر كوچولوي خارجي ديدو كلي ذوق كرد. نانازي من از الان دنبال پسراي خوشگله ...
15 آبان 1390

اولين خنده محيا

اولين خنده محيا اين عكسو زمستون 89 گرفتم بابا محمود ي شاخه گل نرگس براي مامان نرگس گرفته بود كه محيا خانوم باهاش ي عكس خوچگل انداخت ...
15 آبان 1390

خوابهاي شيرين محيا

  وقتي محيا خوابه دنيا ارومه، همه چي ارومه. و چه شيرينه دختر خوشگل من . هميشه هم بابا محمودش كنارش ميخوابه. بابامحمود ميگه محيا مثل ماماني ميخوابه بعضي وقتها چشماش نيمه بازه ، انگار تو خواب هم داره همه چيو كنترل ميكنه   ...
15 آبان 1390

محيا و پيتزا گل سرخ

  پنج شنبه شب با بابايي و محيا رفته بوديم پيتزا گل سرخ ، محيا كلي قارچ خوردشو گوشتهاي تو پيتزا رو ، قربونش برم خيلي دوست داشت ...
15 آبان 1390

اولين كوهنوردي محيا با همكارهاي ماماني

جمعه مورخ 29/7/90  ساعت 6:30 با مامان همراه با بابايي و خانم شكاري و ميترا كوچولو و اقا محسن و محبوبه خانوم و اقا دكترمون رفتيم ده بالا. البته همكارهاي شركت نفتي مامان هم بودن. خيلي خوش گذشت. محيا كه اصلا نخوابيد . بغل  همه همكارها هم رفت. اقاي بني كريمي مدير منطقه  از دست زدن و رقصيدن محيا ذوق كرده بود. انقدر محيا خسته بود كه ساعت 8 بدون غر زدن خوابيد ولي ساعت 12 با گريه و لرزه بلند شد. دختر خوشگلم از بس شيطوني كرده بود شب خواب شيطونيهاشو ديده بود و بالاخره بابا ساعت 3:40 سحر اسپند براي محيا كوچولوي بابايي اتيش كرد و بسلامتي تا صبح خوابيد. مامان هم از شب بيداري ، سركار همش خواب بود. ...
2 آبان 1390
1